تبلیغات
قشنگ ترین احساس

قشنگ ترین احساس
 
نظر سنجی
کدوم کارتون رو بیشتر دوست داری؟






من دوستت دارم باور کن

شاید گاهی رفتارم بد باشه،اما همه و همش بخاطر غمگینیه ناشی از نداشتن توعه

غمگینیه اینکه اونی که دوسش داری یکی دیگس ،من نیستم!

اینه که هر روز و هر ساعت نابودم میکنه

خب قاعدتا بنا بر شرایط یه وقتایی بیشتر یاده این میوفتم ، یه وقتایی کمتر

البته خب مسلمه که اصلا برای تو مهم نیس که دوست دارم یا نه

حتی یه لحظه هم در ذهنت نمیگنجم...

اما من دوست دارم لعنتی

هر لحظه ای که میبینمت از درون ذوق مرگ میشم اما تو نمیبینی

تو یه قیافه ی خیلی معمولی یا شاید از نظر خودت یه لبخند مصنوعی از طرف من ببینی ، یه نازی ای که تو فکر مشکلاته خودشه ، اما مشکل من تویی!:(

اما من واقعا از دیدنت خوشحالم

( یه چیز دیگه هم میخواستم بگم ، اما گفتم اگه نیم درصدم یه وقتی بیای ببینی میفهمی منظورم با توعه ، و همه چی خراب میشه )

اما نکته دقیقا همینجاس ؛ دقیقا تو نباید قیافه ی ذوق مرگ منو ببینی

اگه ببینی ، میفهمی و همه چی خراب میشه

البته لازم به ذکره اگه یه ذره،فقط یذره بیای به کارا و رفتارای من توجه کنی ، بدون اینکه من چیزی بخوام بگم میفهمی ، اما امیدوارم هیچ وقت توجه نکنی!

واقعا نمیدونم چرا دارم با مخاطب «تو» حرف میزنم

تو هیچ وقت اینارو نمیبینی!

این تو لعنتیی که داری منو نابود میکنی...

اما بازم خیلی دوست دارم ، خیلی...


بعضی وقتا فک میکنم اونی که دوسش داری منم، اما سریع به این رویایه زیبا پایان میدم که برگشتن به دنیای واقعی و روبرو شدن با حقیقت خیلی سخت نشه!


دارم یه دور میخونم این متنو که جایی سوتی نداده باشم ، اه بعضی جاهاش یکم واضحه ...

اه اصلا به درک ، واقعا برام مهم نیس

اگه در این حد واست مهم باشم که اینجارو پیدا کنیو بیای بخونی بدون اینکه من بفهمم ، بیا بخون و بفهم!




[ یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 ] [ 05:28 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

عیدتون مبارك دیگ...

از این ارزوهای همیشگی بکنم

که ساله۹۵ همراه با شادی باشه واسه همه

کلی امیدواری

کلی عشق

نا امیدی نباشه

موفقیت باشه

ووو....

خب البته اینا که فورمولیتس ولی

واقعا سعی کنیم ساله شادترو بهترو پرتلاش تر و پر موفقیت تری داشته باشیم دیگه...

همین دیگه...

  • امیدوارم توم آدم بشی دیگ اونکاره مزخرفو نکنی چون واقعا عذاب میکشم بیشعور . فک میکنی فقط به خودت ربط داره ولی اشتباه میکنی خیلی...

دیگه ایشاالله تو ساله جدید به هرچی دوست دارید برسید.


عیدتونم مبارک دوباره




[ شنبه 29 اسفند 1394 ] [ 10:25 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

شاید باید عنوان این وبلاگو

قالبشو

اهنگشو

مطالبشو

نگارششو

به طور کلی عوض کرد

ولی از حوصله ی من خارجه...!

چون وقتی میام اینجا هیچگونه احساس مالکیتی نسبت بهش ندارم

هیچگونه تطابقی با خودم توش نمیبینم

چقدر من عوض شدم...

احساساتم

طرز فکرم

و...

همه به طرز عجیبی دگرگون شده

فقط پنج ساله پیش بود...

اینگونه بودنم از همون موقع شروع شد ولی نه به این شدت

اصله اینگونه بودنم طی این ... سال است!

روز به روز تخریبه خودمو تو خودم میبینم

میبینم که روز به روز داغونو داغون تر میشم

و امان از دست این تلقین ها...

ولی اینا تلقین نیستند

این ها واقعیتن...

" نمیدونم ادرس اینجارو داری یا نه

اخه یه دفه طوری پرسیدی که انگار خبر نداری

و

مطمنم اگه داشتی هم هرگز از ذهنت عبور هم نمیکرد که بیای اینجا

امروز و همچنین دیروز

به خیلی چیزا پی بردم...

و به این پی بردم که خیلی بیشتر دوستت دارم

تو حتی اگه کاریم بکنی که من ناراحت شم ( که البته حتی انقدم واست مهم نیس که فکر نمیکنم اصن متوجهش شی)

من ترجیح میدم کنارت بمونه و بازم ناراحتم کنی تا اینکه با ترک کردنت ، برای همیشه از دستت بدم و همون دلخوشی های مسخره و کوچیکمو از دست بدم


من دارم خودمو میکشم برای نگه داشتن این رابطه خیلی کم

اما تو هیچکاری نمیکنی

نه که نخوای

اهمیتی نداره

انقدر که غرق در مشکلاتو غمای خودت شدی...

بعضی وقتام کارایی میکنی که خوبه و نظر ادم عوض میشه

از این دو دلی متنفرم

ولی باعث میشه بهت امید بده

کاش من به جای اون بودم"

« خیلی مونده تا بفهمی ، زندگی بی رحم تر از اونیه که هرچی بخوای جلوت بذاره...»


من معتاد اغوش او شده ام...

هر بار که از گرمایش جدا میشوم ، خمارتر و سردتر شده ام ! (و.گ)





[ دوشنبه 3 اسفند 1394 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ نازنین سردارپور ]
واقعا کی پنج بار در روز میاد وبلاگه من؟؟

اخه میشه گفت تقریبا فسیل شده این...

من به شخصه اخرین بار که اومدم قبله «تیر »بود

شمام خیلی وقتتونو تلف نکنین

خودتون اقرار کنید  کیه که میاد؟

البته من واقعا از شما دوست عزیز متشکرم. ناراحت نشو دوست عزیز . بازم بیا. باشه؟توروخدا 

I'm alone

البته شاید یه چکه اینترنتیه ...

و من دارم واسه ارواح مینویسم بعده مدت ها 

به هر حال

دیوانه شدم به قران

من : زندگی واقعا سخته:/

رعنا : سخت نیس چرته

من : خب اره  ولی وقتی یه چیزه چرتو جدی بگیری میشه سخت

مثلا اگه به یه مسله ریاضی خیلی چرت زیادی فک کنیو جدی بگیریش میشه سختو نمیتونی حل کنی. از اسونیو مزخرفی ( حالا این وسط من مثال میزنم)

رعنا: ...


دیوانه شدم .راس میگم . یکی هلپ کنه 


«خنده ی من از درده  . تو راحت باش عزیزم»



[ یکشنبه 12 مهر 1394 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ نازنین سردارپور ]
سلوووووووووووووووووووم دوستان

یه سال اومدم آپ کنم تا شاید وبم دوباره مث قبل شه

لطفا کمک کنید

تو این مدت من آمریکا رفتم درس خوندم و...

حالا اینارو بیخیال




راستی روز پدر و مرد با یـــــــــــــــــــه روز تاخیــــــــــــــــــــــــر مبارکــــــــــــــــــــــــــــــــــ  

امیـــــــــــدوارم همه پدرا هزار سال زنـــــــــــــده باشن

ایشاال...

راستس دوباره واسه پدراتون که جوراب نگرفنید؟؟؟!!!!

شوخی کردم همین که به فکر پدراتــــــتونین خودش خیــــــــــلیـــــــــــــههه




[ چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 ] [ 11:05 ق.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

 

1-بعضی آدما مثل عکس می مونن...

زیادی که بزرگشون کنی کیفیتشون میاد پایین!

 

2-اگه بجای نیمه ی گمشدم دنبال دایناسور می گشتم تا الان پیدا کرده بودم

 

3- بی چاره مادر بزرگ بی سوادی که هوای بچه اش رو کرده ولی بلد نیست شماره اش رو بگیره!




[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

پ نه پ

1-داریم با ماشین می ریم ،رسیدیم به پمپ بنزین.میگه پمپ بنزینه؟

میگم: پ نه پ آب صلواتی گذاشتن ماشینو بشوری.

 

2-تو اتوبوس نشسته بودم کنار رفیقم ، یه پیر مرده اومد کنارمون واستاد، بلند شدم پیرمرده جام بشینه رفیقم

گفت پاشودی آقا بشینه؟

گفتم : پ نه پ پاشودم میله رو بگیرم بارفیکس برم

 

3-به مامانم میگم اتو آب توشه؟میگه:می خوای لباساتو تو کنی

میگم:پ نه پ تو خونه آب نمونده می خوام با آبش دوش بگیرم.

 

4- شیشه رفته تو دستم دارم جیق می زنم به دوستم میگم در بیار.میگه:شیشه رو؟

گفتم:پ نه پ ادای منو

 

5-میگم: رسیدی خونه زنگ بزن. میگه:تلفن کنم؟

میگم: پ نه پ زنگ خونه بغلی رو بزن درو.

 

6-تازه شلوارک خریدم پام کردم داداشم نیگاه می کنه میگه:شلوارکه؟

پ نه پ شورت آستین بلنده.

 

جک

 

1-یک روز حاکم از ملا پرسید:تا چه وقت انسانها به دنیا می آیند و می میرند؟ملا جواب داد تا وقتی که

 بهشت و جهنم پر شود

 

2-روزی از ملا پرسیدند: قبل از خلقت آسمان و زمین،ملائک کجا بودند؟ملا پاسخ داد:سر خانه زندگیشان.

 

3-روزی ملا در حالی که می دوید اذان می گفتمردم گفتند: چرا یک جا نمی ایستی تا اذان بگویی؟

گفت:می خواهم بدانم وقتی اذان می گویم صدایم تا کجا می رود.

 

4-یک روز ملا خرش را در جنگل گم می کند.موقع گشتن یک گورخر می بیند.

به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت!

 

5-ملا با گروهی از صحرایی عبور می کردگاوی صدا کرد.آن عده به طنز به ملا گفتند:گاو با توست ببین چه

کار دارد؟ ملا نزدیک گاو رفت و برگشت و گفت: گاو می گوید، چرا با این الاغ ها به گردش آمده ای؟

 

6-شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ی محکمی در گوش

شخص می زند و می گوید : اینطوری!

 

خوب بود ؟ دوست داشتی ؟ اگه دوست داشتی   برو پایین  نظر بذار!

 

 




[ دوشنبه 20 خرداد 1392 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

علت مرگ"عسل بدیعی"بازیگر سینما و تلویزیون مشخص شد!!!

دكتر مجید درگاهی مسئول هماهنگ كننده ی تیم پیوند اعضا بیمارستان مسیح دانشوری در گفتگو با خبرنگار باشگاه خبرنگاران گفت : عسل بدیعی بعد از ظهر روز دهم فروردین به دلیل دچار شدن به سردرد و حالت تهوع توسط اورژانس به بیمارستان منتقل شدند درحالیكه مسمومیت و اوردوز به هیچ وجه از علائم وی نبوده و به همین دلیل و تشخیص ندادن علت شب یازدهم به بیمارستان لقمان منتقل شد.

وی ادامه داد:در بیمارستان لقمان ساعت 12 ظهر مرگ مغزی وی تایید شد و علت مرگ هم طی بررسی های اولیه پارگی عروق مغزی وبه دنبال آن خونریزی مغزی مشخص شده است و ایست تنفسی وی در این وضعیت مزید برعلت شد و وی شب گذشته برای اهدای اعضا به بیمارستان مسیح دانشوری منتقل شد.

درگاهی عنوان كرد : مرگ مغزی وی توسط 4 متخصص و افزون برآن نماینده قوه قضائیه و پزشك قانونی تایید شده است و طبق موافقت خانواده وی وهم چنین میل باطنی وی و در خواستش برای اهدا اعضایش آن هم در جشن نفس همه ی اعضای داخلی از جمله كلیه، كبد، قلب و ریه ی وی اهدا خواهد شد.

وی افزود:همه ی  نسوج و بافت های قابل اهدا نیز به درخواست خودش اهدا می شود .

عسل بدیعی متولد سال 1356 در تهران است و بازیگری را از سال 75 با بازی در «بودن یا نبودن» ساخته کیانوش عیاری فعالیت حرفه ای خود را آغاز کرد.

به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ عسل بدیعی (زاده ۱۳۵۶ تهران) بازیگر ایرانی است. او از سال ۱۳۷۵ به سینما راه یافت و با فیلم بودن یا نبودن فعالیت حرفه ای خود را آغاز کرد. عسل بدیعی دانش آموخته علوم تغذیه ازدانشگاه آزاد است. فریبرز عرب نیا بازیگر ایرانی همسر اوست.

به گزارش باشگاه خبرنگاران؛ عسل بدیعی (زاده ۱۳۵۶ تهران) بازیگر ایرانی است. او از سال ۱۳۷۵ به سینما راه یافت و با فیلم بودن یا نبودن فعالیت حرفه ای خود را آغاز کرد. عسل بدیعی دانش آموخته علوم تغذیه ازدانشگاه آزاد است. فریبرز عرب نیا بازیگر ایرانی همسر اوست.



ای وای بچه ها دیدید چه بیصدا...

وقتی شندیدم واقعا شکه شدم اصلا فکر نمیکردم شما چی ؟؟؟

به همین راحتی یکی از بازیگران جوووونموون رو از دست دادیم  من که خیلی خیلی متاثر شدم!!!

برای شادی روحش یه  صلوات بفرستید

 

لطفا نظرتون رو درباره ی این مطلب بذارین!!!




[ پنجشنبه 15 فروردین 1392 ] [ 06:07 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

با کمال معذرت و خجالت از دیر آپ کردنم

 

بنام خدای بهار افرین / بهار افرین را هزار افرین.
به جمشید و ایین پاکش درود / که نوروز از او مانده در یاد بود ...

نوروزتان مبارک دوستان عزیزم

 

نزدیک عید که شده بود خونه تکونی که کردی ما رو که فراموش نکردی؟ 




[ جمعه 2 فروردین 1392 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

دختر پسری با سرعت 120کیلومتر سواربر موتور سیکلت

دختر:آروم تر من می ترسم

پسر نه داره خوش میگذره

دختر:اصلا هم خوش نمی گذره تو رو خدا خواهشمیکنم خیلی وحشتناکه

پسر:پس بگو دوستم داری

دختر:باشه باشه دوست دارم حالا خواهش میکنم آروم تر

پسر:حالا بغلم کن(دختر بغلش کرد)

پسر می تونی کلاه ایمنی منو بذاری سرت؟داره اذیتم می کنه.

و....

روزنامه های روز بعد:موتور سیکلتی با سرعت 120کیلومتر بر ساعت به ساختمان اثابت کرد موتور سیکلت دو نفر
سر نشین داشت اما تنها یک نفر نجات یافت حقیقت این بود که اول سر پایینی پسر متوجه شد ترمز بریده اما نخواست
دختر بفهمه در عوض خواست یه بار دیگه از دختره بشنوه که دوستش داره(برای آخرین بار)




[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 05:49 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

 

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار

 

 میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون

 

فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با

 

اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و

 

ازش خبر گرفت

 

 

مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید

 

که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد…

 

میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی

 

جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!




[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 05:08 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

 روز دختر بر همه ی دختران دنیا با یک روز تاخیر مبارک                           

   باد                                             




[ چهارشنبه 29 شهریور 1391 ] [ 06:31 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

نظرتون راجب اینکه وبلاگ من خیلی خسته کننده است چیه؟؟؟

من که این طور فکر می کنم!!!!




[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

با تو بودن همیشه پر معناست 


 بی تو روحم گرفته و تنهاست

 با تو یک کاسه آب ، یک دریاست 

 بی تو دردم به وسعت صحراست




[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:49 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]

به کوه گفتم عشق چیست؟        لرزید.

 به ابر گفتم عشق چیست؟        بارید.

به باد گفتم عشق چیست؟         وزید.

به پروانه گفتم عشق چیست؟     نالید.

به گل گفتم عشق چیست؟       پرپر شد.

و به انسان گفتم عشق چیست؟

 اشک از دیدگانش جاری شد و گفت؟     دیوانگیست!!!




[ شنبه 25 شهریور 1391 ] [ 08:46 ب.ظ ] [ نازنین سردارپور ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

كد ماوس